دلم برای کسی تنگ است
که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد
کسی که زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند
کسی که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند
دلم برات اینقدر تنگه که نگو اما چه باید کرد باید ساخت تا روزی که دوباره بتونیم
دستامونو تو دستای همدیگه بذاریم. ای خدای عاشقا تو رو به عزتت قسم می دم
کمکمون کن تا من و فرشته با همدیگه یه آشیونه بسازیم و تا آخر عمرمون عاشقونه
زندگی کنیم 
نوشته شده توسط Lover در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت 13:12 موضوع | لینک ثابت
![]()
در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در می زند
در را گشودم روی او دیدم غم است در می زند
ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا
غم با آن همه بیگانگی هر شب به من سر می زند
![]()
نوشته شده توسط Lover در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت 13:11 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط Lover در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 19:33 موضوع | لینک ثابت
تنها كسي كه قلبت و پس نمي داد
براي دوست داشتن تو فرصت رو از دست نمي داد
اينو بدون اون غريبه من بودم
توقعم زياد بود براي تو كم بودم
به رسم بي وفايي دل به نگام نبستي
به خاطر غرورت زدي من و شكستي
دلم داره مي سوزه از اين همه دورويي
قند تو دلت اب مي شه چقدر بي چشم و رويي
اين و بدون براي من دنيا به اخر رسيده
دل غريب و بي كسم از عشق تو خير نديده
خدا كنه كه نفرينم دامنت و بگيره
با هم برابر مي شيم وقتي دلت بميره
برو هواتو ندارم برام يه خط قرمزي
حتي ديگه نمي خوامت براي من بي ارزشي

نوشته شده توسط Lover در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 19:27 موضوع | لینک ثابت

در خواب ناز بودم شبي
ديدم كسي در ميزند
در را گشودم روي او
ديدم غم است
اي دوستانه بي وفا
از غم بياموزيد وفا
غم با همه بيگانگي
هر شب به من سر ميزند..!
نوشته شده توسط Lover در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 19:12 موضوع | لینک ثابت

شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چيست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعني همين! "
شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعني همين!!
نوشته شده توسط Lover در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 18:52 موضوع | لینک ثابت

به صلیب سینه هایت ... به خماری نگاهت...
به غروب غم گرفته ... به تمام خوابهایت ...
که در این جهان هستی ... گل من فقط تو هستی..
نوشته شده توسط Lover در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY